بت شکن
???? ?????آبان ۲۳, ۱۳۹۰ | | ۷:۴۷ ق.ظ
loading...
مگر قلب من ” بت ” بود که . . .
” خدا “” تو ” را برای شکستنش فرستاد . . .
آبان ۲۳, ۱۳۹۰ | | ۷:۴۷ ق.ظ
مگر قلب من ” بت ” بود که . . .
” خدا “” تو ” را برای شکستنش فرستاد . . .
ارسال به:
::
::
::
::
::
::
::
::
::
::
::
::
::
آبان ۲۲, ۱۳۹۰ | | ۷:۴۶ ق.ظ
هرچی هویـــــج میخورم بازم چشم دیدن آدم بی معرفـــــــت رو ندارم
ارسال به:
::
::
::
::
::
::
::
::
::
::
::
::
::
آبان ۲۱, ۱۳۹۰ | | ۷:۰۷ ق.ظ
من و خداوند هر روز صبح فراموش میکنیم ” او خطاهای من را و من لطف او را
ارسال به:
::
::
::
::
::
::
::
::
::
::
::
::
::
آبان ۲۰, ۱۳۹۰ | | ۷:۰۷ ق.ظ
علی پهلوان، خواننده گروه موسیقی آریان،در کنسرتی که چند وقت پیش به همراه گروه برای ایرانیان مقیم لندن به منظور جمع آوری کمک برای مردم آفریقا داشتند،در بین اجرا از همه تماشاچیان خواست که سکوت محض برقرار کنند.سپس در حالیکه در سکوت کامل سالن دستهایش را با ریتمی آرام ولی پیوسته به هم می کوفت،برای این که مردم را متوجه عمق فاجعه گرسنگی در آفریقا کند، خطاب به تماشاچیان گفت: “هربار که من دستهام رو به هم می کوبم، کودکی در افریقا میمیره ” از ردیف جلوی تماشاچیان، صدایی با لهجه غلیظ ترکی سکوت را شکست: “خب دست نزن پدر سگ! “
ارسال به:
::
::
::
::
::
::
::
::
::
::
::
::
::
آبان ۱۹, ۱۳۹۰ | | ۷:۰۷ ق.ظ
بودا به دهی سفر کرد . زنی که مجذوب سخنان او شده بود از بودا خواست تا مهمان وی باشد . بودا پذیرفت و مهیای رفتن به خانهی زن شد . کدخدای دهکده هراسان خود را به بودا رسانید و گفت : «این زن، هرزه است به خانهی او نروید » بودا به کدخدا گفت : « یکی از دستانت را به من بده» کدخدا تعجب کرد و یکی از دستانش را در دستان بودا گذاشت . آنگاه بودا گفت : «حالا کف بزن» کدخدا بیشتر تعجب کرد و گفت: « هیچ کس نمیتواند با یک دست کف بزند»
بودا لبخندی زد و پاسخ داد : «هیچ زنی نیز نمی تواند به تنهایی بد و هرزه باشد، مگر این که مردان دهکده نیز هرزه باشند . بنابراین مردان و پولهایشان است که از این زن، زنی هرزه ساختهاند .»
ارسال به:
::
::
::
::
::
::
::
::
::
::
::
::
::
من ایـــــــــــــــــرانیــم! لُــرم، بختیــاریم، بلوچــم، آذریــم، کُــردم، ترکمنــم، عـــربم، تالشـیـم، قشــقایم, مــازنــدرانی ام.... ء
من ایـــــــــــــرانیـــم! مســلمانم، زرتشــتیم، مـسـیحی ام، ارمــنیم، یهــودیم، آشــوریم، کلــیمی ام: من یک "انــســــــــــانم" !ء
...مرا با قومیتم، مرا با نژادم، مرا با گویشم، مرا با باورم، مرا با رنگ و لباس و رسمم، خط کشی مکن! من از این مرز بندی های خودساخته و یاس آلود، زخمی ام،... جا مانده ام،... دور افتاده ام،... ویرانم!ء
من و تو ...حالا "مــــا" ! همه با هم، همـه! این همـــــــه!! در زیر پرچم دردانه خاکمان، مأوا و دل آرا مادرمان، در تمامّیت ارضی ایرانمان، سربازانِ پاک بازِ یگانه میهنمان، دست در دست هم، یقین به حدّ یقین هم _به مهـــر و اخــلاص_ ميـهن خويش کنيم آزاد و آباد!ء
چه کسی می خواهد من و تو، "مــا" نشویم؟...........خانه اش، خانه اش...!
خاطره ها
کاش......میفهمیدن...!!
ما نیز هم ولایتی سلمان فارسی هستیم
تفاوت
وقتی این شعر رو میخونی که تو دنیای تو نیستم
آخرین نظرات