عشق من
مهدی صائمی | ۲:۰۶ ق.ظعشقی دارم پاکتر از آب زلال………….. این باختن عشق مرا هست حلال
عشق دگران بگردد از حال به حال ……. عشق من و معشوق مرا نیست زوال
مولوی
عشقی دارم پاکتر از آب زلال………….. این باختن عشق مرا هست حلال
عشق دگران بگردد از حال به حال ……. عشق من و معشوق مرا نیست زوال
مولوی
ما از جنس رویاهایمان هستیم.
« ویلیام شکسپیر »
ایمان یعنى اعتقاد به آنچه اکنون قادر به دیدنش نیستید.
پاداش آن نیز دیدن چیزى ست که به آن اعتقاد دارید.
بگو اگرچه به جایی نمیرسد فریاد
کلام حق دم شمشیر میشود گاهی
ذکر عارف نامدار فضیل بن عیاض
فضیل بن عیاض (زاده:۱۰۱ یا ۱۰۵ هجری قمری، سمرقند- درگذشت: ۱۸۷ هجری قمری، مکه) عارف نامدار ایرانی قرن دوم هجری و از شاگردان امام ششم شیعیان بود.
وی در ایام جوانی به راهزنی اشتغال داشت تا بر اثر حادثهای توبه کرد. عطار در باره وی مینویسید:
«یک روز کاروانی شگرف میآمد و یاران او کاروان گوش میداشتند.
مردی در میان کاروان بود، آواز دزدان شنوده بود.
دزدان را بدید. بدره زر داشت تدبیری میکرد که این را پنهان کند، با خویشتن گفت بروم و این بدره را پنهان کنم تا اگر کاروان بزنند، این بضاعت سازم.
چون از راه یک سو شد، خیمه فضیل بدید. به نزدیک خیمه او را دید بر صورت و جامعه زاهدان، شاد شد و آن بدره به امانت بدو سپرد.
فضیل گفت: برو در آن کنج خیمه بنه.
مرد چنان کرد و بازگشت به کاروان.
گاه رسید، کاروان زده بودند، همه کالاها برده و مردمان بسته و افکنده!
همه را دست بگشاد و چیزی که باقی بود جمع کردند و برفتند.
آن مرد به نزدیک فضیل آمد تا بدره بستاند.
او را با دزدان نشسته و کالاها قسمت میکردند!
مرد چون چنان بدید گفت: بدره زر خویش به دزد دادم!
فضیل از دور او را بدید، بانگ کرد.
مرد چون بیامد گفت: چه حاجت است؟
گفت: همان جا که نهاده یی برگیر و برو!
مرد به خیمه در رفت و بدره برداشت و برفت.
یاران گفتند: آخر ما در همه کاروان یک درم نقد نیافتیم، تو ده هزار درم باز میدهی؟! فضیل گفت این مرد به من گمان نیکو برد؛ من نیز به خدای گمان نیکو بردهام که مرا توبه دهد. گمان او راست گردانیدم تا حق گمان من راست گرداند.»
من ایـــــــــــــــــرانیــم! لُــرم، بختیــاریم، بلوچــم، آذریــم، کُــردم، ترکمنــم، عـــربم، تالشـیـم، قشــقایم, مــازنــدرانی ام.... ء
من ایـــــــــــــرانیـــم! مســلمانم، زرتشــتیم، مـسـیحی ام، ارمــنیم، یهــودیم، آشــوریم، کلــیمی ام: من یک "انــســــــــــانم" !ء
...مرا با قومیتم، مرا با نژادم، مرا با گویشم، مرا با باورم، مرا با رنگ و لباس و رسمم، خط کشی مکن! من از این مرز بندی های خودساخته و یاس آلود، زخمی ام،... جا مانده ام،... دور افتاده ام،... ویرانم!ء
من و تو ...حالا "مــــا" ! همه با هم، همـه! این همـــــــه!! در زیر پرچم دردانه خاکمان، مأوا و دل آرا مادرمان، در تمامّیت ارضی ایرانمان، سربازانِ پاک بازِ یگانه میهنمان، دست در دست هم، یقین به حدّ یقین هم _به مهـــر و اخــلاص_ ميـهن خويش کنيم آزاد و آباد!ء
چه کسی می خواهد من و تو، "مــا" نشویم؟...........خانه اش، خانه اش...!
از این دنده به آن دنده
مهدی در انتظار شيعيان حقيقی علی عليه السلام
بهــره های ســنگین
چهارچرخ زندگی
روز و شبهایی که شمرده ام - قسمت اول

آخرین نظرات