روز و شبهایی که شمرده ام – قسمت سوم
???? ?????آبان ۹, ۱۳۸۷ | | ۹:۱۸ ب.ظ
loading...
کارو بار داشت کم کم می گرفت ، چون خدا با ما بود ، اینطور پیشرفت چشمگیری داشتیم.کارمون گرفته بود و دیگه کسی نمیتونست من رو از کار بیکار کنه…..
مأمورای ادارهء مالیات خودشون رو کشته بودن تا ایرادی پیدا کنن و بتونن خونوادهء یه بچه مسلمون رو بیکار کنن! اما صداقتی که خدا به من بخشیده بود نمیذاشت اتفاقی بیفته. چند ماهی کار کردم تا مطمئن از همه جا برای مژان عزیزم هدیه ای بخرم تا هیجان زدش کنم. ماه هفتمی بود که کار میکردم و شرکت تو این هفت ماه به برکت نگاه و توجه خاص آقا (عج) رونق عجیبی گرفته بود. مأمورای مالیات هم حق داشتن که اینقدر متعجب باشن و خون خونشونو بخوره! کار ما کارای کامپیوتری بود و تو همین هفت ماه اول تبدیل به بزرگترین تهدید برای شرکت ” مکزیک کامپیوتر سنتر ” که اصلی ترین شرکت کامپیوتری مکزیک بود شده بودیم. اما ما به قصد گرفتن روزی دیگران کار نمیکردیم ، ما تا جایی که برامون کار می اومد کار میکردیم . مطمئن بودم که اگه بخوایم زیادی پیشرفت کنیم ، همه تبدیل به دشمنامون میشن! یعنی دیگه علنی باهامون برخورد میکردن!





آخرین نظرات