بزن باران
تیر ۱۵, ۱۳۹۰ |
شهر من
شهر رنج و غم و اندوه
سر بر شانه هایم بگذار
و بریز اشکهای دلتنگی خود را
شهر من
شهر غمگین بارانیِ من
من همانم که زمانه نتوانست کمرم را بشکند
به من تکیه کن
اشک بریز
اشک
شهر رنج و غم و اندوه
یک صدا ، یک صدای صمیمی ، در شب شوم دنباله دارت ، از بلندای مهرش فرو ریخت
تا که با جان باران نشیند ، با صدای ندایش در آمیخت
این صدا همصدای غزل بود
با من و آرزوهای من زیست
کیست اینک نداند ، نخواند ، این صدا از برای غزل
شهر غمگین بارانیِ من
این تو و این غزل خوانی ِ من

آخرین نظرات