کی با یه جمله مثل من میتونه آرومت کنه؟
آذر ۱۷, ۱۳۸۷ |
می خواستم برم، ولی چیزی منو پایبند کرده بود
می خواستم بمونم، ولی چیزی منو به سمت خودش می کشید
می خواستم بنویسم ، قلمی نداشتم
می خواستم بایستم، چیزی منو وادار به نشستن می کرد
می خواستم بگم،لبای خشکیده ام نمیذاشتن
می خواستم بخندم، تبسم توی صورتم محو می شد
می خواستم دست بزنم و شادی کنم، ولی دستام یاری نمی دادن
می خواستم نفس عمیقی بکشم و همه اکسیژن های هوا رو ببلعم، اما چیزی راه تنفسم رو بسته بود
می خواستم آواز سر بدم،نغمه ام به سکوت مبدل شد
می خواستم پنجرهء کلبه ام رو باز کنم و از دیدن زیباییها لذت ببرم ، اما با اینکه پنجره با من فاصله ای نداشت این کار برام غیر ممکن بود
می خواستم بی پروا همه چیز رو تجربه کنم ولی دیگه فرصتی وجود نداشت
می خواستم پرنده ء زندانی تو قفس رو پرواز بدم ولی ناتوان بودم
می خواستم گلی بچینم و به کسی که به او خیره شده بودم بدم دستم جلو نمی رفت
می خواستم به همه بگم که دوستشون دارم وعاشقشونم ، لبم باز نمی شد
می خواستم ستاره های آسمون رو بشمرم و وقت عبور شهاب آرزو کنم که کاش روزهای رفته بر گردن ، آخه من عکسی توی قابی کهنه هستم که توان هیچ کاری رو ندارم
می خواستم حداقل لبخندی به لب داشته باشم اما لبام خشکیده بود
یادم افتاد کاش وقتی عکاس گفت بگو سیب از دنیا گله نمی کردم
دلم می خواست اگه نمی تونم هیچ کاری بکنم فقط بگم سیب
فقط همین

قاب عکسها رو دوست دارم اونهایی رو که بدون سیبند بیشتر انگار صادقترند و
مریم | آذر ۱۷, ۱۳۸۷قاب عکسها رو دوست دارم
اونهایی رو که بدون سیبند
بیشتر
انگار صادقترند
و اگر توی عمق چشمهاشون خیره بشی
یه عالمه حرف
یه دنیا کلمه پیدا می کنی
اون کلمه ها
همیشه آرومم کرده
همیشه
یک سیب میگذارم کنار قاب عکست روی میز تو خیره به
مریم | آذر ۱۹, ۱۳۸۷یک سیب میگذارم کنار قاب عکست روی میز
تو خیره به سیب می مانی
من خیره به تو
بازی جدید ماست
کدام زودتر خواهیم خندید!؟
گفته بودم موندگار میشم نگفته بودم!؟ اتاق برای اجاره نداری!؟ ;)
مریم | آذر ۱۹, ۱۳۸۷گفته بودم موندگار میشم
نگفته بودم!؟
اتاق برای اجاره نداری!؟