روز و شبهایی که شمرده ام – قسمت اول
آبان ۷, ۱۳۸۷ |
کم کم وقت غروب خورشید بود…….
از اوضاع معلوم بود که چند ماهی هست که حتی یک قطره بارون هم نباریده.کنار یک مزرعه در میان جادهء بین “لئون” و”تورئون” بدلیل اینکه پول بیشتری نداشتم تا به رانندهء بد اخلاق اتوبوس بدم به زور پیادم کرده بود. التماس بیشتر فایده نداشت!
انگار نمیخواست باور کنه که من در”تورئون” رئیس یک شرکت بزرگ هستم و بدلیل اینکه کیف پولم یه جایی یا از جیبم افتاده و یا ازم زدنش الآن پولی همراهم نیست . راستش به اجبار و بصورت اتفاقی به “لئون” اومده بودم تا به بیمارستان بزرگ “لئون” برم و به همسرم مژان سری بزنم . حدود دو ماهی هست که همسرم بدلیل تصادف شدید به حالت کما فرو رفته و تمام دسته چکم رو تو این سفر مصرف کردم.پول بیشتری نیاز بود باید به “تورئون” بر میگشتم تا پول بیارم و دسته چک جدیدی از بانک بگیرم.
اولا اوضاع خوبی نداشتیم ، اوضاع مالیمون خوب نبود اما لااقل با عاطفه و عشق زندگی می کردیم ، این عشق هنوز هم ادامه داره اما فشارهای مالی و نگرانی من از آیندمون بود که منو به فکر انداخته بود .
از بچگی شوق کار کردن تو وجودم بود ، بهمین دلیل دنبال هر کاری می رفتم و کارهای مختلفی رو تجربه می کردم ، یاد می گرفتم ، اما انگار قسمت من این نبود که برای دیگران کار کنم! خودم راضی بودم اما همیشه افرادی پیدا می شدن که صداقت کاریمو زیر سؤال ببرن و برای اینکه خودشون از کار برکنار نشن پیش رئیسهایی که داشتم زیر آبم رو می زدن! خوب من یک مسلمان بودم و در اینجا به مسلمونا به چشم تروریستهایی که فقط دروغ میگن تا اهداف نا معلومی رو اجرا کنن نگاه میکردن. من هیچ موقع نفرین نمیکردم و همیشه فقط از خود خداوند طلب روزی می کردم، اما این مردم بودن که دل من رو میشکستن. مادر بزرگم رو به یاد می آوردم که همیشه می گفت مهدی جان دل شکسته خونهء خداست. این حرفش رو هر لحظهء عمرم با تمام وجودم درک می کردم . تو این سالهایی که به مکزیک اومدیم و از مادر بزرگم دور افتاده بودیم ، این خودم بودم که هر وقت دلم میشکست جلوی آینه وامیستادم و به خودم میگفتم مهدی جان دل شکسته خونهء خداست! اینجوری باز آروم می شدم! انگار مادر بزرگم که حتی نتونستم تو مراسم تدفینش به ایران برگردم کنارم می اومد!
اوضاع بد بود!
کم کم مژان هم از این اوضاع خسته شده بود . مژان میدونست که من و خودش رو خداست که زنده نگه می داره!
میدونین؟ اون اوایل به این سختی نبود . اوضاع به جایی رسیده بود که برای نون شب هم شرمندهء مژان بودم اما اون عزیزم که تنها بهونهء زندگی من بود لبخند شیرینش رو از من دریغ نمی کرد و به سهم خودش من رو دلداری می داد . کار از کار گذشته بود!
دیگه نمی شد به ایران برگشت! یه شب که باز هم با شیکم گرسنه خوابیده بودیم مادر بزرگم رو خواب دیدم .
مادر جون تو خوابش به من لبخند می زد. چادر نماز سفید گلدار و قشنگی به سرش بود. گفتم مادر جون چرا منو تنها گذاشتی! مادر جون گفت تنهات نذاشتم ، چون وقتی کم کم قرار بود که من بیام اینجا از مادرم فاطمهء زهــرا (س) خواستم تا بهترین و لایقترین همسر رو بهت ببخشه. اشک تو چشام جمع شده بود. اما باز هم مثل همیشه نمیخواستم کسی اشکامو ببینه. به مادر جون رو کردم و گفتم حالا بگذریم ، خونت چطوره؟ اوضاع خوبه؟ مادر جون به سمت راستش اشاره کرد ، و باغ سرسبزی رو بهم نشون داد ، گفت بد که نیست ، خدا رو شکر ، اما می تونستم بهتر از اینو بخرم ، کوتاهی از خودم بوده. با هم رفتیمو تو باغ قشنگی که حالا مال مادر جون بود قدمی زدیم. انگار مادر جون مثل اون موقعهایی که با هم تو تهران بودیم باز هم ذهنم رو خونده بود! برگشت گفت: نگران نباش. دوست داری خونه ای که تا الآن خریدی رو بهت نشون بدم؟ من عادت داشتم! مادر جون همیشه سؤالها و خواسته هامو قبل از اینکه بهش بگم می فهمید. گفتم خوب میشه اگه ببینمش . مادر جون دست چپم رو با دست راستش گرفت و یهو به وسط یه باغ کوچکتر اما سرسبز برد ، بعد رو کرد بهم و گفت مهدی جان اینجا خونه ایه که تا امروز خریدیش، اما مراقب باش با اشتباهاتت نفروشیش . بعد ادامه داد: مهدی جان ، اسم تو رو مهدی گذاشتن! هر موقع نیاز یا خواسته ای داری وضو بگیر و رو به قبله با احترام و ادب بگو ” یا مهدی (عج) أدرکنی “. آقا (ع) حرف همرو گوش میده اما حرف اونایی رو که اسمشون با اسم آقا (ع) یکیه رو نشنیده رها نمیکنه. گریم گرفته بود و یهو از خواب پریدم!
نگاهی به مژان انداختم ، طفلک با شکم گرسنه خوابیده بود! رنگ به چهره نداشت! چه صورت معصومانه ای داره! یاد آشناییمون افتادم و اون خوابی که مادرم فاطمهء زهرا(س) توش مژان رو به من معرفی کردن و فرمودن که ما مال هم هستیم! خدا حفظش کنه. پا شدم رفتم بیرون دم در نشستم.
یه ذره گریه کردم! شب سردی بود! مخصوصا که گرسنه هم بودم و بدنم تحمل نداشت! پا شدم اومدم تو خونه وضو گرفتم ، دو رکعت نماز امام زمان(عج) خوندم. بعد تسبیحات بی بی فاطمهء زهرا(س) رو گفتم. آروم نگرفته بودم ، ایستادم و با احترام گفتم ” یا مهدی(عج) أدرکنی” ، موقعی که این حرف رو زدم یاد روسیاهی و گناهکاریم افتادم . گریهء سختی کردم. هرچی تلاش کردم تا بی صدا گریه کنم فایده نداشت. مژان از خواب بیدار شد و اومد منو بغل کرد. طفلی باز هم با همهء این سختیها میخواست منو آروم کنه. یادم نمیره ، مژان گفت مهدی همه چیز درست میشه ، ما همدیگرو داریم و خدا هم ما رو دوست داره.
شب سختی بود. بعد از نماز صبح تونستیم باز بخوابیم. ساعت ۸ صبح از خواب پا شدم ، بی سر و صدا حاضر شدم و رفتم که باز هم مثل هر روز دنبال کار بگردم. نمیدونم چه جوری! اما وقتی که شب خسته و کوفته ولی هنوز امیدوار به آینده به خونه برگشتم دیدم برق خوشحالی عجیبی تو چشای سبز و دوست داشتنی مژان افتاده بود. اون شیطون از چیزی خبر داشت که میگفت تا بوسم نکنی بهت نمیگم! خوب من هنوز هم یه حالت عجیبی داشتم! همیشه همرو می بوسیدم اما وقتی پای عاطفه وسط می اومد نمیدونم چرا خجالت می کشیدم. خلاصه بوسیدمش و اون هم من رو بوسید و گفت توی بانک شهر یه حساب پس انداز برای روز مبادا باز کرده بوده، و با خدای خودش قسم خورده بوده تا در حال موت نباشیم دست به حساب نزنه! مژان ادامه داد: امروز از بانک اومدن دم خونه و گفتن که ما جایزهء بزرگشون رو برنده شدیم! من هنوز هم نگاه یـُبـس و بی تفاوتی به مژان میکردم و انگار این اون عکس العملی نبود که مژان انتظارشو داشت! با شادی فریاد زد: مهدی فهمیدی چی گفتم! گفتم آره عزیزم! اما نمیتونم بیشتر از این شرمندهء خوبیهات بشم! اون حساب مال تو و اون جایزه مال توست! مژان یه کمی ضد حال خورد! دستاشو دور گردنم حلقه کرد و باز هم من رو بوسید و گفت روزی که ازدواج کردیم خودت بهم گفتی که تا آخر عمرت هر چی که داشته باشی مال منه و من همون روز بهت گفتم که من همهء داراییهایی رو که تو با این یه جمله به من بخشیدی رو به شراکت بین خودمون میذارم. مهدی پول پس انداز من حاصل عرق ریختنا و دویدنای تو بین این گرگا بود. بیا و با این پول یه کاری برای خودت درست کن! من افتخار میکنم که مهدی ِ من هر کاری ازش برمیاد! دیگه بغضم شیکست! مژانی که اولین بار بود بدون ممانعت من اشکهامو می دید هم زد زیر گریه و دائماً دستم رو میبوسید. اون شب با دیشبش خیلی فرق داشت! دیشب گریه کردم به دامان آقا (عج) که آقا(ع) جون بدجوری شرمندهء مژان شدم و امشب گریه میکردم چون میدیدم آقا صدامو نشنیده ول نکرده! دیشب برای توسل به آقا(عج) نمازی خوندم و امشب برای آمرزش و صدقات مادرجون با مژان نمازی خوندیم. حالا زمانی بود که باید می خوابیدیم. امشب هم گرسنه بودیم اما مثل شبای دیگه سخت خوابمون نبرد. خوابیدیمو صبح سر اذان بیدار شدیم…….
>>ادامه دارد <<

واقعا جالب بود همیشه گفتم و باز هم میگم که
مریم | آبان ۸, ۱۳۸۷واقعا جالب بود
همیشه گفتم و باز هم میگم که خوب می نویسی
منتظر باقیشم
=-=-=-=-=-=-=-=
مهدی:
سلام
شما همیشه لطف داشتین
البته خودم مطلع بر تعداد بسیار زیادی از ایرادهای فراوون این نوشته هام هستم
این نوشته در حدود دو یا سه سال پیش نوشته شده و خوب شعورم از حالا کمتر بود
اینروزها هم که شعورم از اونروزها بیشتره مثلا، حال و حوصله اونروز ها رو ندارم
کاش کسی پیدا شه این داستانم رو که خیلی دوست دارم تایپ کنه
هفتصد و خرده ای صفحست
دوسش دارم
بهرحال این هم توجیهی از مدل من بود برای همهء نادانیهام
یا علی
هفتصد صفحه؟ دیگه داستان نیست رمانه هر چی هست بهتر میشه اگه دست
مریم | آبان ۸, ۱۳۸۷هفتصد صفحه؟
دیگه داستان نیست
رمانه
هر چی هست بهتر میشه اگه دست به سر و روش بکشی
یکم دلداری می خواد
و حال و صبر